اهل دل رایاری دوران نمی آید به کار
تیغ را همواری سوهان نمی آید به کار
۱در بساط آفرینش، مردم آگاه را
هیچ غیر از دیده حیران نمی آید به کار
۲نور مطلق بی نیاز از پرده های چشم ماست
آتش خورشید را دامان نمی آید به کار
۳عقده دل از درون چون غنچه خودوامی شود
این گره راناخن ودندان نمی آید به کار
۴عشق می خواهد دل مجروح و چشم اشکبار
کشت بی نم، ابر بی باران نمی آید به کار
۵قدر خط سبز را سوداییان دانند چیست
چشم خواب آلود راریحان نمی آید به کار
۶هر سحابی از دل عاشق نمی شوید غبار
تشنه دیدار را باران نمی آید به کار
۷خاطر آسوده خواهی ،چشم از عالم بپوش
دیده روشن درین زندان نمی آید به کار
۸از سبکروحی و تمکین آدمی را چاره نیست
تیر چون شد بی پروپیکان، نمی آید به کار
۹تا نگردیده است دل افسرده، کاری پیش گیر
دانه پوسیده، ای دهقان نمی آید به کار
۱۰گر نخواهد شد سپند روی آتشناک او
چون شرار این خرده های جان نمی آید به کار
۱۱دست وپایی می زند بهر حضوردیگران
ورنه صائب راسر و سامان نمی آید به کار
۱۲