تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای
می تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار
۱پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای است
گر به ظاهر دولت دنیا بود بیداروار
۲عشرتم راگریه خونین بود در آستین
بوی خون گل می کند ازخنده ام سوفاروار
۳می توان دانست گنجی هست درویرانه اش
هر که می دزدد زمردم خویش راعیاروار
۴زنده کن دل را به نور عشق، بر افلاک رو
ورنه خرج کرکسان خواهی شدن مرداروار
۵نیست صائب درمحبت پیچ وتاب من عبث
حلقه بر در می زنم گنج گهر را ماروار
۶سر نمی پیچم ز خار سرزنش دیواروار
تیغ را جا بر سر خود می دهم کهساروار
۷بر نمی دارد ترا از خاک بوی پیرهن
تا نسازی ازگرستن چشم خود دستاروار
۸چون سلیمانی است هر لخت از دل صد پاره ام
بس که پیچیده است دردل آه من زناروار
۹با کمال خرده بینی نقطه خالش مرا
کرد در سر گشتگی ثابت قدم پرگاروار
۱۰طوطی شیرین زبانم لیک آن آیینه رو
می شمارد سبزه بیگانه ام زنگاروار
۱۱برگ عیشم چون خزان پا در رکاب رحلت است
یک دهن افزون نباشد خنده ام گلزاروار
۱۲گرچه نیل چشم زخمم شاهدان باغ را
می زنند آتش به جان ناتوانم خاروار
۱۳تا میسر می شود، کردارخود پوشیده دار
تانیفتی دردهان مردمان گفتاروار
۱۴میل عقبی کن زدنیا، کآدم خاکی نهاد
می فتد، مایل به هر جانب شود، دیواروار
۱۵بس که کردم سازگاری، غم به آن سنگین دلی
می کند اکنون پرستاری مراغمخواروار
۱۶گر نپیچم یک زمان بر خود، پریشان می شوم
می کند شیرازه، پیچیدن مراطوماروار
۱۷بی تو گر بالین من سازند از زانوی حور
می کنم تغییر بالین هر زمان بیماروار
۱۸می شود مهر لب اظهار من شرم حضور
ورنه دارم شکوه ها درآستین طوماروار
۱۹پیش ازین اغیاردر چشمم نمود یارداشت
این زمان ازیار وحشت می کنم اغیاروار
۲۰ذره ای از حسن عالمگیر او بی بهره نیست
از درو دیوار لذت می برم دیداروار
۲۱رشته عمرش ز پیچ وتاب می گردد گره
هر که با موی میان دارد سری زناروار
۲۲