تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار
دانه از بهر درودن می دماند روزگار
۱برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار
بر زمین چون سایه آخر می کشاند روزگار
۲از سگ دیوانه نتوان آشنایی چشم داشت
زخم دندانی به هرکس می رساند روزگار
۳تا دل مغرور من جایی نمی گیرد قرار
گر به سهو از چهره ام گردن فشاند روزگار
۴از تو باشد گر همه روی زمین، از خودمدان
کانچه داد امروز، فردا می ستاند روزگار
۵می کند استاده دار عبرتی هم بردرش
هر که رابر کرسی زر می نشاند روزگار
۶با کمال بی حیایی، همچو شرم آلودگان
می دهد رنگی و رنگی می ستاند روزگار
۷دستگیری می کند بهر فکندن خلق را
نخل از بهر بریدن می نشاند روزگار
۸صائب لب تشنه راعمری است چون موج سراب
بر امید آب هر سو می دواند روزگار
۹