داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
۱با غزالان سخن کارست صیاد مرا
کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟
۲کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام
هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر
۳مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من
بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر
۴سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا
نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر
۵از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد
می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر
۶ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون
آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر
۷هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند
در شکارستان دلها کار شاهین دگر
۸گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم
قامت خم شد کمند حرص را چین دگر
۹گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا
موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر
۱۰در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل
دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر
۱۱