چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر
می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر
۱گرچه اوراق دل من قابل شیرازه نیست
می کنم شیرازه اش از تار گیسوی دگر
۲گرچه از ریحان جنت میچکد آب حیات
سبزه پشت لب او راست نیروی دگر
۳گر زمین باغ مشک وخاک او عنبر شود
نشنودبلبل بغیر از بوی گل بوی دگر
۴تا به چشمم نور وحدت سرمه حیرت کشید
گشت هر داغ پلنگم چشم آهوی دگر
۵تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید
شد نسیم صبح را هر غنچه زانوی دگر
۶وای بر من کز غرور حسن شد خط غبار
مستی چشم ترا بیهوشداروی دگر
۷تا به گرد شمع اوگردیده ام پروانه وار
می کشم از هر پری ناز پریروی دگر
۸نیست از دنیا بریدن کار هر بیجوهری
دست دیگر خواهد این شمشیر وبازوی دگر
۹بعد عمری داد گردون گر لب نانی مرا
بهر آزار دلم شد چین ابروی دگر
۱۰روز وشب آورده ام در معنی بیگانه روی
چون کنم صائب، ندارم آشنا روی دگر
۱۱