میشود از درد و داغ عشق دلها دیدهور
در بهاران میشود از لاله صحرا دیدهور
۱نیست غیر از داغ درمانی دل افسرده را
کز شرار شوخ گردد سنگ خارا دیدهور
۲آنچنان کز دیدن خورشید آب آید به چشم
از تماشای تو میگردد تماشا دیدهور
۳از نظربازان کمال حسن افزون میشود
کز حباب شوخ گردد روی دریا دیدهور
۴همچو نرگس بسته چشم آید برون فردا ز خاک
هرکه از غفلت نگردیدهست اینجا دیدهور
۵دیدهٔ روشن نمیماند چو سوزن بر زمین
سر برآرد از گریبان مسیحا دیدهور
۶داشتم امید آزادی ز خط غافل که حسن
گردد از هر حلقهای در صید دلها دیدهور
۷میکند اهل بصیرت راهرو را سوز عشق
در ره تفسیده میگردد کف پا دیدهور
۸دیدهٔ امیدواران خانه روشن میکند
تا ز یوسف گشت یعقوب و زلیخا دیدهور
۹نور بینش بود در صحرای امکان توتیا
ذرهها را کرد مهر عالمآرا دیدهور
۱۰دیدهٔ شبزندهداران را ز ظلمت باک نیست
روز روشن شمع خاموش است و شبها دیدهور
۱۱نیست در آهندلان اکسیر صحبت را اثر
سوزن ناقص نشد از قرب عیسی دیدهور
۱۲از جواهر سرمهٔ خال تو اکنون روشن است
پیش از این گر بود دلها از سویدا دیدهور
۱۳وقت آن گل پیرهن خوش کز نسیم مرحمت
کرد در پیرانه سر یعقوب ما را دیدهور
۱۴دوربینان پیش پای خویش نتوانند دید
نیست مرد آخرت در کار دنیا دیدهور
۱۵آنچنان کز روزن و جام است روشن خانهها
میشود صائب به قدر داغ دلها دیدهور
۱۶