تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر
همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر
۱هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد
سربه آسانی برآرد از گره زار گهر
۲نیست در تسخیر دلها به ز همواری کمند
رشته از همواری خود شد گرانبار گهر
۳از پریشانی است دل ایمن چو خود را جمع کرد
بیمی از ریزش نداردجام سرشار گهر
۴می کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آبدار
تا صدف از ساده لوحی شد گرانبار گهر
۵صلح کن ازدانه گوهر به اشک خود، که هست
بیش از دریا خطر درآب هموار گهر
۶می گدازد روح راآمیزش سیمین بران
رنج باریک آرد از قرب گهر، تارگهر
۷خواری روشن ضمیران پیش خیر عزت است
گردد از گرد یتیمی گرم، بازار گهر
۸شد فلک پرواز دل تاپابه دامن جمع کرد
بیشتر از بی سروپایی است رفتارگهر
۹از لب خامش صدف دندانه سازد تیغ را
بس که شد در عهد ما قحط خریدار گهر
۱۰هر سبک مغزی سخن نتواند از عارف کشید
گوش ماهی چون صدف نبود سزاوار گهر
۱۱انتقام خویش رااز مغز گوهر می کشد
رشته را چندان که لاغر می کند بارگهر
۱۲ره مده طول امل دردل که می افتد گره
بیشتر از رهگذار رشته در کارگهر
۱۳خودنمایی لازم نودولتان افتاده است
در گهر صائب نمی ماند نهان تارگهر
۱۴