کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟
دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر
۱خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست
در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر
۲جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست
درشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر
۳ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلب
درترازو آن که می سنجد سخن راباگهر
۴از تجردپایه روشندلان گرددبلند
جای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر
۵روزی روشندلان از عالم بالابود
آب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر
۶زیر پای خود نبیند همت سرشار من
گر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر
۷بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان
گر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر
۸نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدن
دارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر
۹ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگار
پای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر
۱۰می کند از ساده لوحیها همان یادوطن
گرچه درخاک غریبی می شود بیناگهر
۱۱خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرد
از بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر
۱۲