باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار
که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار
۱به صدف بازنگردد گوهرازدامن بحر
مهر ازاین حقه گوهر به تأمل بردار
۲دل اگر تیره نخواهی بسخن لب مگشا
که ازاین رخنه درآیدبه دل صاف غبار
۳می کشد مهرخموشی زجگرزهرسخن
زخم این مارشود به ،به همین مهره مار
۴خامشی مهرسلیمان بود ودیو،سخن
به کف دیومده مهرسلیمان زنهار
۵تانبندی زسخن لب ،نشوددل گویا
عیسی ازمریم خاموش پذیردگفتار
۶خامشی آینه ونطق بود زنگارش
مکن این آینه راتخته مشق زنگار
۷سرخودداد به باد از سخن پوچ حباب
برمداراز لب خود مهر درین دریابار
۸نبرد زورکمان عیب کجی راازتیر
تاسخن راست نباشد به لب خویش میار
۹برلب چاه بود قیمت یوسف زرقلب
چون سخن تازه برآید زقلم، باشدخوار
۱۰گوش تاتشنه گفتارنباشد چو صدف
مفشان قطره خود همچو رگ ابربهار
۱۱تازآیینه بی زنگ نیابدمیدان
متکلم نشود طوطی شیرین گفتار
۱۲گفتن حرف بود خرج شنیدن چون دخل
خرج بردخل میفزاکه شوی بی مقدار
۱۳نتوان فضل خموشی به سخن صائب گفت
خامشی بحر بود ،کوزه خالی گفتار
۱۴