مبند دل به تماشای این جهان زنهار
برآ به چرخ ازین تیره خاکدان زنهار
۱بگیر دامن خورشید طلعتی چون صبح
مرو چو سایه به دنبال این و آن زنهار
۲گرفت دامن ساحل خس از سبکروحی
گران مباش درین بحر بی کران زنهار
۳ز هیچ وپوچ بود تارو پود موج سراب
مرو ز راه به آرایش جهان زنهار
۴درآستانه عشق است فتح باب امید
مبر سجود بر خاک آستان زنهار
۵چه حاجت است کز این قبله بر نمی آید؟
مکن ز رخنه دل رو به آسمان زنهار
۶ز صبح صادق بشناس صبح کاذب را
مخور به جای طباشیر استخوان زنهار
۷به قدر دانه دهد آرد آسیا بیرون
نبرده رنج مجو کام از آسمان زنهار
۸گشاد عقده روزی به دست تقدیرست
مکن زرزق شکایت به این و آن زنهار
۹چو آبروی نباشد گهر چه کارآید ؟
به ابر همچو صدف وا مکن دهان زنهار
۱۰عنان موج به دست اراده دریاست
مکن ز کج روی آسمان فغان زنهار
۱۱به شکر این که ترا ره درین چمن دادند
مباش در پی تاراج بوستان زنهار
۱۲کنون که شاهسواری نمانده در دنبال
مرو به خواب به دنبال کاروان زنهار
۱۳حریف سوده الماس انتقام نه ای
مشو به هیچ جراحت نمک فشان زنهار
۱۴چو ره به کعبه مقصد نمی بری تنها
مده ز دست سر راه کاروان زنهار
۱۵حریف سیل حوادث نمی شوی صائب
مساز خانه درین تیره خاکدان زنهار
۱۶