سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار
به تشنگان برسان آب را روان زنهار
۱ز آستانه دل جوی آنچه می جویی
مبر نیاز به هر خاک آستان زنهار
۲نشست و خاست درین بوستان چوشبنم کن
مشو به خاطر نازکدلان گران زنهار
۳به پاره دل ولخت جگر قناعت کن
مریز آب رخ خود برای نان زنهار
۴مباد خواب گرانت کند بیابان مرگ
مده زدست سر راه کاروان زنهار
۵به عیب خویش به پردازتاشوی بی عیب
مباش آینه عیب دیگران زنهار
۶نمی توانی اگر تن به بی نیازی داد
مگیر هیچ به جز عبرت از جهان زنهار
۷نظر به عاقبت حرف کن دهن بگشا
نشان ندیده منه تیر در کمان زنهار
۸اگر چه صدق به خون شست صبح را رخسار
میار جز سخن راست بر زبان زنهار
۹اگر به ساحل مقصد رسیدنت هوس است
چو موج باش درین بحر خوش عنان زنهار
۱۰جهان رباط خراب وجهانیان سفری
مخواه خاطر جمع از مسافران زنهار
۱۱کجی وراستی آ ب روشن است ازجوی
مبند کجروی خود به آسمان زنهار
۱۲تراکه هست پریزاد معنوی صائب
مبین به صورت بی معنی بتان زنهار
۱۳