ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر
مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر
۱دلی است در بر من زین جهان پر وحشت
ز چشم شوخ تو از مردمان گریزانتر
۲حذر ز خیرگی من مکن که دیده من
ز چشم آینه صدپرده است حیرانتر
۳اگرچه در کمر یار حلقه کردم دست
همان ز زلف بود خاطرم پریشانتر
۴برآن عذار جهانسوز، قطره عرق است
ستاره ای که بود ز آفتاب بخشانتر
۵اگر چه سینه آیینه از غرض پاک است
ز دیده تر من نیست پاکدامنتر
۶شد از سفیدی مو بیش بیقراری دل
که می شود به دم صبح شمع لرزانتر
۷صلاح خالص ازان کن طلب که طاعت را
کند ز دیده خلق از گناه پنهانتر
۸ز سوز عشق رگ جان به تن مرا صائب
ز مو برآتش سوزنده است پیچانتر
۹