صفای یار به دیدن نمی شود آخر
گلی است این که به چیدن نمی شود آخر
۱شکایتی که ز زلف دراز اوست مرا
به گفتن و به شنید ن نمی شود آخر
۲فغان که سیب زنخدان یار راآبی است
که چون گهر به چکیدن نمی شود آخر
۳چرا لبت به جگر تشنگان نمی جوشد؟
عقیق چون به مکیدن نمی شود آخر
۴مگر به لطف خموشم کنی، وگر نه چو شمع
زبان من به بریدن نمی شود آخر
۵فلک زگردش خود ماندگی نمی داند
جنون من به دویدن نمی شود آخر
۶به آستین نتوان پاک کرد چشم مرا
گلاب من به کشیدن نمی شود آخر
۷چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟
چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر
۸چنان گزیده زوضع جهان شدم صائب
که وحشتم به رمیدن نمی شود آخر
۹