بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر
کند کریم به سایل نهفته احسان زر
۱زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار
که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر
۲مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ
که می دهند به می بی دریغ مستان زر
۳چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند
که هست برگ خزان پیش باددستان زر
۴همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب
اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر
۵بهوش باش که دندان نمودن است از شیر
شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر
۶نبسته است چنان فلس را به تن ماهی
که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر
۷چنان که مار شود اژدهازطول زمان
شود بلای خداچون رودبه همیان زر
۸ز ریگ روغن بادام می کشدصائب
گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر
۹