ربوده است مراذوق جستجوی دگر
برون ز شش جهت افتاده ام به سوی دگر
۱مرابه سوختگان رهنما شوید،که نیست
دماغ خشک مرا سازگاربوی دگر
۲میسرست مراچون به بحرپیوستن
چرا چوآب روم هرزمان به جوی دگر
۳جز این که محو کنم ازدل آرزوهارا
نمانده است مرا دل آرزوی دگر
۴نشسته دست زدنیا مکن پرستش حق
که این نماز ندارد جزاین وضوی دگر
۵چوزاهدان نکنم بندگی برای بهشت
زرنگ وبو نگریزم به رنگ وبوی دگر
۶برون نرفته زتن جان ،دلی به دست آور
که این شراب ندارد جز این سبوی دگر
۷جز آستانه عشق است شوره زار،جهان
مریز آب رخ خود به خاک کوی دگر
۸برون زشش جهت است آنچه قبله گاه دل است
چه التفات کنی هرنفس به سوی دگر
۹به گفتگو نرود کارعشق پیش و مرا
نمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر
۱۰بس است درد طلب چاره جو ترا صائب
مباش در پی تحصیل چاره جوی دگر
۱۱