اگر چه دردلم از ترکش است افزون تیر
همان به شست تو خمیازه می کشم چون تیر
۱به بال عاریه دارم طمع ز ساده دلی
که از سپهر مقوس برون جهم چون تیر
۲کند جلای وطن سرخ روی مردان را
که در کمان نکند روی خویش گلگون تیر
۳نمی شود دو جهان سنگ ره خداجو را
کز این دو خانه به یکبار می جهد چون تیر
۴مکن به حرف بزرگان زبان طعن دراز
ز عقل نیست فکندن به سوی گردون تیر
۵به لب ز سینه به تدریج می رسد آهم
به یک نفس نکند قطع بر مجنون تیر
۶چو سود آه ندامت چو فوت شد فرصت؟
به صید کشته، زترکش میار بیرون تیر
۷به خاک و خون سفرش منتهی شود صائب
به بال عاریه هر کس سفر کند چون تیر
۸