ربوده خواب مرا حسن بی مثال دگر
گران چو خواب به چشمم بودخیال دگر
۱زخشم وناز فزون می شود محبت من
که هر جلال بود عشق را جمال دگر
۲گذشتن از سیر تقصیرمن به روی گشاد
به انفعال من افزود انفعال دگر
۳زضعف قوت نقل مکان نمانده مرا
چگونه نقل زحالی کنم به حال دگر
۴نمی شود زگهر چشم شور چشمان سیر
که هست هرکف دریا کف سئوال دگر
۵اگر دهم ز نفس جان به خلق چون عیسی
نفس مکش که خموشی بود کمال دگر
۶به چشم اگر پرکاهی زخرمن دونان
نهم ،شود پی پرواز چشم بال دگر
۷گدازلقمه محال است سیرچشم شود
که می شود لب نانش لب سئوال دگر
۸زیان نکرد سلیمان زدلنوازی مور
به حسن سلطنت خود فزود خال دگر
۹مسازروترش از خوردن غضب صائب
که درجهان نبود لقمه هلال دگر
۱۰