داغ است برگ عیش گلستان روزگار
دود دل است سنبل و ریحان روزگار
۱چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند
خط امان ترا ز شبستان روزگار
۲نتوان گرفت دامن موج سراب را
زنهار دل مبند به سامان روزگار
۳در نوشخند برق خطرهاست ،زینهار
بازی مخور ز چهره خندان روزگار
۴در چشم من ز خانه گورست تنگتر
گر دلگشاست پیش تو ایوان روزگار
۵رغبت به آب و نان بخیلان نمی شود
دل خوردن است قسمت مهمان روزگار
۶دندان به دل فشار کز این راه کرده اند
جانهای پاک،رخنه به زندان روزگار
۷داده است همچو دیده قربانیان نجات
حیرت مرا ز خواب پریشان روزگار
۸تا برده ایم سربه گریبان، ربوده ایم
گوی سعادت از خم چوگان روزگار
۹گردید توتیای قلم استخوان ما
صائب ز بار منت احسان روزگار
۱۰