از ره مرو به جلوه ناپایدار عمر
کز موجه سراب بود پود و تار عمر
۱فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب
از بس که تند می گذرد جویبار عمر
۲برگ سفر بساز که با دست رعشه دار
نتوان گرفت دامن باد بهار عمر
۳کمتر بود ز صحبت برق و گیاه خشک
در جسم زار جلوه ناپایدار عمر
۴بر چهره من آنچه سفیدی کند نه موست
گردی است مانده بررخم از رهگذار عمر
۵آبی که ماند درته جو سبز می شود
چون خضر زینهار مکن اختیار عمر
۶زنگ ندامتی است که روزم سیاه ازوست
در دست من ز نقره کامل عیار عمر
۷دست از ثمر بشوی که هرگز نرسته است
جز آه سرد، سنبلی از جویبار عمر
۸فهمیده خرج کن نفس خود که بسته است
در رشته نفس گهر آبدار عمر
۹مشکل که سر برآورد از خاک روز حشر
آن را که کرد بی ثمری شرمسار عمر
۱۰زهری است زهر مرگ که شیرین نمی شود
هرچند تلخ می گذرد روزگار عمر
۱۱روز مبارکی است که با عشق بوده ام
روز گذشته ای که بود در شمار عمر
۱۲اشگ ندامتی است چو باران نوبهار
چیزی که مانده است به من از بهار عمر
۱۳تا چند بر صحیفه ایام چون قلم
صائب به گفتگو گذرانی مدار عمر
۱۴