من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا
کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا
۱در خرابات چه حاجت به مناجات من است
دست برداشته دایم به دعا تاک آنجا
۲در محبت لب خشک و مژه تر باب است
هیزم تر نفروشند ز مسواک آنجا
۳باد در دست برون می روم از صحرایی
که بود برق، شکار خس و خاشاک آنجا
۴در بهشتی غم او در جگرم خار شکست
که نیابند به درمان دل غمناک آنجا
۵نفسم تنگ شد از باغ خوشا کنج قفس
که در فیض گشوده است ز هر چاک آنجا
۶سفری با نفس سوخته دارم در پیش
که حساب نفس صبح شود پاک آنجا
۷صائب از کوی خرابات به جایی نرود
دختری خواسته از سلسله تاک آنجا
۸