به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
گران نگشته ازین خاک آستان برخیز
۱گره مشو به دل خاک تیره چون قارون
چوعیسی از سر این تیره خاکدان برخیز
۲چو تخم اشک ممان از فسردگی در خاک
چو آه گرم شو از سینه جهان برخیز
۳اجل نیامده جان را به طاق نسیان نه
روان نگشته قضا از سر روان برخیز
۴دمادم است که در خرمن تو افتاده است
ز زیر تیغ شرربار کهکشان برخیز
۵ز گریه دل شب، روی شمع نورانی است
تو نیز شب به دو چشم شررفشان برخیز
۶مده ز دست گریبان غنچه خسبی را
گل صباح، گل از بستر گران برخیز
۷تلاش عالم بالای خاکساری کن
به صدر اگر بنشینی، ز آستان برخیز
۸نفس شمرده زدن صبح را جوان دارد
توهم شمرده نفس خرج کن، جوان برخیز
۹پل شکسته به سیلاب برنمی آید
ز راه اشک من ای طاق کهکشان برخیز
۱۰محک چه صرفه برد از زر تمام عیار؟
ز پیش راه من ای سنگ امتحان برخیز
۱۱منه به دوش عصا بار ناتوانی خویش
شراب کهنه به دست آور و جوان برخیز
۱۲زبان طرز نظیری است صائب این مصرع
که پیش ازان که نگردیده ای گران برخیز
۱۳