میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس
یار دلسوزی که میبینم نمکدان است و بس
۱پشت و روی این ورق را بارها گردیدهام
عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس
۲نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی
این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس
۳سنگ را یاقوت میسازم به صد خون جگر
روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس
۴آن که گاهی عقدهای وامیکند از کار من
در بیابان طلب خار مغیلان است و بس
۵میکشد هرکس که در قید لباس آرد مرا
حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس
۶چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟
پاکدامانی که میبینم بیابان است و بس
۷دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود
میتوان گفتن همین هندو مسلمان است و بس
۸چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر
حاصل قرب نکویان چشم گریان است و بس
۹