شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
می شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
۱تیغ سیراب است موج قلزم خونخوار عشق
غوطه در خون می دهی ما را، ازان دریا مپرس
۲می کنی زیر و زبر ما را، ازان کشور مگوی
سر به صحرا می دهی ما را، ازان صحرا مپرس
۳نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست
معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
۴قسمت ساحل ز دریا جز کف افسون نیست
حال گوهرهای بحر از مشت خاک ما مپرس
۵عاشقان دور گرد آیینه دار حیرتند
شبنم افتاده را ازعالم بالا مپرس
۶در تنور سینه خم جوش این می را ببین
نشأه این باده را از ساغر و مینا مپرس
۷سوزن دجال چشم از حال عیسی غافل است
عشق بالا دست را از عقل نابینا مپرس
۸زاهد خشک از شراب عشق رنگی دیده است
زینهار از شیشه حال نشأه صهبا مپرس
۹می زند آتش به عالم، حرف روی او مگو
می کنی قایم قیامت را، ازان بالا مپرس
۱۰اشک خونین می شود، زان چهره رنگین مگو
آه بالا می کشد، زان قامت رعنا مپرس
۱۱کاسه در خون جگر داران عالم می زند
از خمار ظالم آن چشم بی پروا مپرس
۱۲حلقه بیرون در از خانه باشد بی خبر
حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
۱۳پشت و روی نامه ما هر دو یک مضمون بود
روز ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس
۱۴گل چه می داند که سیر نکهت او تا کجاست
عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس
۱۵چون شرر انجام ما در نقطه آغاز بود
دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
۱۶برنمی آید صدا از شیشه چون شد توتیا
سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس
۱۷نشأه می می دهد صائب حدیث تلخ ما
گر نخواهی بیخبر گردی خبر از ما مپرس
۱۸