سر گرانیهای او را از من حیران مپرس
وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس
۱ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان را ناخن است
یوسف بی جرم را از چاه و از زندان مپرس
۲شور بحر از لوح کشتی می توان چون آب خواند
در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس
۳از سیاهی می شود سر رشته گفتار گم
زینهار از تیرگیهای شب هجران مپرس
۴چشم و زلف و قامت آن آفت جان را ببین
عاشقان را از دل و از دین و از ایمان مپرس
۵از هدف تیر هوایی را نمی باشد خبر
خانه بردوشان غربت را ز خان و مان مپرس
۶گردباد وادی حیرت ز منزل غافل است
راه کوی لیلی از مجنون سرگردان مپرس
۷از مروت نیست آزردن دل بیمار را
چون نداری چاره ای، از درد بی درمان مپرس
۸برنمی آید صدا از شیشه چون شد توتیا
از دل ما سرگذشت سختی دوران مپرس
۹نیست صائب زاهد بی مغز را از دل خبر
از حباب پوچ حال گوهر غلطان مپرس
۱۰