نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس
کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس
۱بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است
ورنه آماده است صددام تماشا در قفس
۲نیست ممکن دل شود در سینه صدچاک باز
چون تواند بال و پر واکرد عنقا در قفس ؟
۳از هم آوازان شودزندان بهشت دلگشا
وای بر مرغی که افتاده است تنها در قفس
۴نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است
از غبار کاهلی بال و پر ما در قفس
۵برگ عیش از دوری احباب داغ حسرت است
نیست آب و دانه بربلبل گوارا در قفس
۶داغ غربت شعله آواز را روشنگرست
ناله مرغ چمن گردد دو بالا در قفس
۷لب درین بستانسرا چون غنچه گل وامکن
کز زبان خویش باشد مرغ گویا در قفس
۸می رسد رزق گرفتاران دنیا بی طلب
هست آب و دانه مرغان مهیا در قفس
۹روح از طول امل مانده است در زندان جسم
بر نیارد هیچ مرغی رشته از پا در قفس
۱۰دور باش شرم اگر حایل نگردد در میان
تنگ بر بلبل شود از جوش گل جا در قفس
۱۱بوی گل رابود پای دلنوازی در نگار
بلبل بی طالع ما داشت تا جا در قفس
۱۲ما همان از بدگمانیها دل خود می خوریم
گرچه آماده است صائب روزی ما در قفس
۱۳