در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس
مدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس
۱در دیار ما که روزی ازدل خود می خورند
آرزوی نعمت الوان ندارد هیچ کس
۲زیر چرخ نیلگون، چون پسته، آن هم زیر پوست
با دل پرخون لب خندان ندارد هیچ کس
۳در دیار ما که جان از بهر مردن می دهند
آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
۴عالمی را رفته است از خانه سازی پا به گل
فکر خودسازی درین دوران ندارد هیچ کس
۵می شود اوقات مردم صرف در تعمیر تن
فکر آزادی ازین زندان ندارد هیچ کس
۶بر ندارد طوق منت گردن آزادگان
شکرالله دست در احسان ندارد هیچ کس
۷میوه های سردسیر عقل، صائب نارس است
سینه گرم و دل سوزان ندارد هیچ کس
۸