هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس
رفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس
۱کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگوی
جلوه موج سرابیم از قرار ما مپرس
۲بید مجنونیم برگ ما زبان خامشی است
گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس
۳دامن آرام بر دامان صرصر بسته ایم
از پریشان حالی مشت غبار ما مپرس
۴دیده خورشید، فتراک سحر خیزان بود
حلقه فتراک ما بین از شکار ما مپرس
۵ازدیار حسن خیز عشق می آییم ما
می شوی آواره احوال دیار ما مپرس
۶نقل ارباب جنون دیوانگی می آورد
رحم کن بر خویش از جوش بهار ما مپرس
۷سبحه ریگ روان انگشت حیرت می گزد
از شمار داغهای بی شمار ما مپرس
۸شرح حال دردمندان دردسر می آورد
میل دردسر نداری از خمار ما مپرس
۹حلقه تأدیب در گوش معلم می کشند
از فضولیهای اطفال دیار ما مپرس
۱۰یک نگاه گرم در سرچشمه خورشید کن
پیش رویش حال چشم اشکبار ما مپرس
۱۱کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده است
می کنی سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس
۱۲