داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس
زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
۱اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخمور
از عرق داشت رخش عالم آبی که مپرس
۲خنده می کرد، ولی داشت ز پر کاری حسن
درشکرخنده نهان زهر عتابی که مپرس
۳گرچه می زدنگه شوخ به بازی در صلح
داشت بابوسه دهانش شکرابی که مپرس
۴داشت از سنگدلی هر مژه خونخوارش
پیش دست از دل صدپاره کبابی که مپرس
۵هر سؤالی که ازو خیرگی شوق نمود
داد در زیر لب خویش جوابی که مپرس
۶گرچه بی پرده برون آمده بود ازخلوت
داشت از حیرت دیدار نقابی که مپرس
۷ناز هر چند به دامان نگه می آویخت
می دوید از پی دلها به شتابی که مپرس
۸با خط و زلف خود از رهگذر دلها داشت
مو شکافانه حسابی و کتابی که مپرس
۹از خیال لب میگون خراباتی خود
داشت در ساغر اندیشه شرابی که مپرس
۱۰با خیالش دل سودایی صائب همه شب
بود مشغول سؤالی و جوابی که مپرس
۱۱