باز دارم به نظر خط غباری که مپرس
سایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس
۱نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من
کششی دیدهام از جلوه یاری که مپرس
۲گر چو گل چاک زنم جامه جان معذورم
دیدهام صب، بناگوش نگاری که مپرس
۳عجبی نیست ز من طاقت اگر وحشی شد
زده ناخن به دلم شیرشکاری که مپرس
۴چه خیال است دل از پای نشیند دیگر؟
جلوهای دیدهایم از شاهسواری که مپرس
۵دیدهام نقش مرادی که تماشا دارد
دادهام دست ارادت به نگاری که مپرس
۶من حیران نکنم مشق جنون، پس چه کنم؟
هست در مد نظر خط غباری که مپرس
۷چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من ؟
روی گردانده ز من لاله عذاری که مپرس
۸کردهام عهد که کاری نگزینم جز عشق
بی تأمل زدهام دست به کاری که مپرس
۹شب که آن مورمیان، تنگ در آغوشم بود
داشتم از غم ایام کناری که مپرس
۱۰من نه آنم که خورم بار دگر بازی چرخ
خوردهام زین قفس تنگ فشاری که مپرس
۱۱چون به شکرانه نسازم دو جهان را آزاد؟
چشم دامم شده روشن به شکاری که مپرس
۱۲نکند وقت مرا زیر و زبر صحبت خلق
کز دل تنگ مرا هست حصاری که مپرس
۱۳غنچه خسبان گلستان جهان را صائب
هست در پرده دل باغ و بهاری که مپرس
۱۴