زپرده داری هستی است در حجاب، نفس
که درفنا زته دل کشد حباب، نفس
۱ز اضطراب دل آید به اضطراب نفس
زآرمیدگی دل رود به خواب نفس
۲میان گریه وگفتار من تفاوت نیست
زبس که در دل گرمم شده است آب نفس
۳درین محیط، نشان گهر زجمعی جوی
که سر به مهر کشیدندچون حباب نفس
۴علاج خنجر سیراب عشق تسلیم است
چه دست و پای تواند زدن درآب نفس؟
۵به مرگ باز نمانند سالکان ز طلب
همان تردد خود می کند به خواب نفس
۶غبار حادثه از یکدیگر نمی گسلد
بجان رسید درین منزل خراب نفس
۷چو آب خضر سیه پوش شد محیط سراب
ز بس که سوخت درین دشت سینه تاب نفس
۸ز عرض حال ازان خامشند سوختگان
که شعله می کشد ار جانب کباب نفس
۹به جستجو نتوان دامن وصال گرفت
و گرنه سوخت درین راه آفتاب نفس
۱۰ز وصف لعل لبش شد حدیث من رنگین
اگر چه رنگ نمی گیرد از شراب نفس
۱۱محاسبان قیامت حساب می طلبند
درین بساط مکن خرج بی حساب نفس
۱۲بنای خانه گردون چو همتش پست است
چگونه راست کند قد درین خراب نفس
۱۳زبیم خوی تو چون موی زنگیان شده است
درون سینه صائب ز پیچ و تاب نفس
۱۴