دردی که سازگار تو گردد دواشناس
زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس
۱نان جوین خویش به از گندم کسان
پهلوی خشک خویش به از بوریا شناس
۲هر طایری که سایه به فرق تو افکند
از بهر فال، سایه بال هماشناس
۳از هردری که دست کرم رو گشاده نیست
چون برق و باد بگذر و دارفناشناس
۴هرخون که در دل تو کند دور آسمان
خون جگر مخور، می لعلی قباشناس
۵آب مروت از قدح هیچ کس مجوی
خود را حسین و روی زمین کربلاشناس
۶چون عقل عشق رابشناسد چنان که هست ؟
عیسی شناس نیست طبیب گیاشناس
۷خود را ز چار موجه تدبیر وارهان
دارالامان خاک، مقام رضاشناس
۸هر آدمی که نیست دراو رنگ مردمی
بی قدر و اعتبار چو مردم گیاشناس
۹این آن غزل که گفت نظیری خوش سخن
اقبال اهل دل ز قبول خداشناس
۱۰