از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس
قید فرنگ رانشکسته است هیچ کس
۱از خود برون نیامده نتوان به حق رسید
گوهر به چشم بسته نجسته است هیچ کس
۲غیر از سپند خال که رو سخت کرده است
در آتش این چنین ننشسته است هیچ کس
۳با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغ
نان در تنور سرد نبسته است هیچ کس
۴پرهیز چون کنم ز می ایام نوبهار؟
ازآب خضر دست نشسته است هیچ کس
۵غیر از قبا کسی ز اسیران سینه چاک
بر قامت تو بند نبسته است هیچ کس
۶جز خط دل سیاه که آن زلف راشکست
بال و پر هما نشکسته است هیچ کس
۷جز من که مایلم به دهان و میان تو
دل رابه هیچ و پوچ نبسته است هیچ کس
۸یک مو نمانده است تعلق به جان مرا
این رشته را چنین نگسسته است هیچ کس
۹زین سرکشان که دعوی زورآوری کنند
شاخ غرور رانشکسته است هیچ کس
۱۰در هیچ ذره نیست که شوری ز عشق نیست
صائب ز قید عشق نجسته است هیچ کس
۱۱