صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس
۱باتشنگی بساز که در ساغرسپهر
غیر از دل گداخته ،آبی ندیدکس
۲آب حیات می طلبد حرص تشنه لب
در وادیی که موج سرابی ندید کس
۳طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست
دریا به ته رسید و سحابی ندید کس
۴این ماتم دگر که درین دشت آتشین
دل آب گشت وچشم پرآبی ندید کس
۵حرفی است این که خضر به آب بقا رسید
زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس
۶از گردش فلک ،شب کوتاه زندگی
زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس
۷از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد
چون آسمان درست حسابی ندید کس
۸بشکن طلسم هستی خود راکه غیر از ین
بر روی آن نگارنقابی ندیدکس
۹باد غرور در سرحیران عشق نیست
در بحر آبگینه حبابی ندید کس
۱۰صائب به هر که می نگرم مست و بیخودست
هر چند ساقیی و شرابی ندید کس
۱۱