از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرس
طوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس
۱حیران عشق راخبراز هجر و وصل نیست
از خار خشک حال بهار و خزان مپرس
۲ناخن مزن به سینه ماتم رسیدگان
از بیدلان حدیث دل خونچکان مپرس
۳پیش خدنگ او سخن از نیشکر مگو
تا مغز هست، یکقلم ار استخوان مپرس
۴چون گل نظر به سینه صدچاک من فکن
از تیغ بازی مژه دلستان مپرس؟
۵از دشمنان خود نتوان بود بی خبر
آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟
۶دوری نیازموده چه داند هجر چیست
از موج آب، حال جگر تشنگان مپرس؟
۷تیر کج ازنشان خبر راست چون دهد؟
از طالب نشان، خبر بی نشان مپرس
۸آن را که هست باتو زبان و دلش یکی
دل رابه خامه تانکنی یکزبان مپرس
۹در زیر کوه قاف پر مور راببین
از بار عشق، حال دل ناتوان مپرس
۱۰تا می توان شنید ز موران تلخکام
وصف شکر ز طوطی شیرین زبان مپرس
۱۱در خاک و خون تپیدن خورشید راببین
دیگر ز بی نیازی آن آستان مپرس
۱۲بنگر چه رغبت است به ساحل غریق را
صائب عیار شوق من و اصفهان مپرس
۱۳