از تماشای پریشان جهان دلگیر باش
واله یک نقش چو آیینه تصویر باش
۱چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس
سر به سر روی زمین گو خار دامنگیر باش
۲خصم روگردان چو شد از زخم او ایمن مشو
واقف پشت کمان بیش از دم شمشیر باش
۳رزق صرصر می شود آخر چراغ عاریت
از فروغ فروزان همچو چشم شیر باش
۴شیر خالص می شود هر خون که اینجا می خوری
چند روزی صبر کن میراب جوی شیر باش
۵از حدیث راست رو گردان مشو چون بیدلان
چون هدف ثابت قدم در رهگذار تیر باش
۶سیر چشمی هر که را دادند نعمتها ازاوست
گر تو عاشق نعمتی جویای چشم سیر باش
۷تا بخندد بر رخت پیشانی منزل چو صبح
هم به همت، هم به دست و پای در شبگیر باش
۸از گرفتاری مشو غافل در ایام نشاط
گر به گلشن می روی چون آب با زنجیر باش
۹تا چو خضر نیک پی از زندگانی برخوری
هر کجا افتاده ای بینی پی تعمیر باش
۱۰مرد نیرنگ خزان و نوبهاران نیستی
در بساط خاک، صائب غنچه تصویر باش
۱۱