گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
کسی از ما نگرفته است سر راه ترا
۱غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار
نیست تعبیر دگر، خواب سحرگاه ترا
۲گرچه صد شیشه دل پیش تو بر سنگ زدند
نشنید از دل چون سنگ، کسی آه ترا
۳برنداری به نگه دلشده ای را از خاک
که به مژگان همه شب پاک کند راه ترا
۴نور آیینه فزون می شود از خاکستر
ابر خط کم نکند روشنی ماه ترا
۵هر چه در خاطر من می گذرد می دانی
غافل از خویش کنم چون دل آگاه ترا؟
۶آن مهی یک شب و سی شب بود این مالامال
نسبتی نیست به مه،جام شبانگاه ترا
۷غیر افسوس نهال تو ندارد ثمری
باد پیوسته به دست است هوا خواه ترا
۸بحر مواج بود عالم از آغوش امید
تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟
۹نیست ممکن که نگردد دلش از درد دو نیم
هر که صائب شنود ناله جانکاه ترا
۱۰