باغبان در نگشوده است گلستان ترا
بو نکرده است صبا سیب زنخدان ترا
۱از تو محجوب تری یاد ندارد ایام
بوی گل باز ندیده است گریبان ترا
۲پرده دیده بادام مشبک شده است
دیده در خواب مگر سوزن مژگان ترا؟
۳آنقدر همرهی از طالع خود می خواهم
که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا؟
۴نیست در شیوه مادر بخطایی چون مشک
یک سر موی کمی، زلف پریشان ترا!
۵زهره کیست که عشاق ترا صید کند
می شناسد همه کس بلبل بستان ترا
۶پشت دستش هدف زخم ندامت گردد
هر که از دست دهد گوشه دامان ترا
۷جامه فاخته ای کبک به دوش اندازد
گر ببیند روش سرو خرامان ترا
۸دلم از موج تپیدن نپذیرد آرام
تا به دندان نگزم سیب زنخدان ترا
۹صائب از طبع به این تازه غزل صلح مکن
اول جوش بهارست گلستان ترا
۱۰