طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟
بوسه تاراج کنم زان لب می نوش ترا
۱از پر و بال پریزاد خوش آیندترست
جلوه زلف پریشان به بر و دوش ترا
۲لب میگون نتوانست ترا کردن مست
نیست ممکن می لعلی برد از هوش ترا
۳خواهد از چشمه خورشید برآوردن گرد
گر چنین خط دمد از صبح بناگوش ترا
۴نیست لازم لب نازک به سخن رنجه کنی
چشم گویاست زبان لب خاموش ترا
۵نه چنان فصل بهار تو بود بر سر جوش
که دم سرد خزان افکند از جوش ترا
۶بود ممکن که تو بی رحم ز من یاد کنی
می توانستم اگر کرد فراموش ترا
۷