گل ازان زود به بازار رساند خود را
که به آن گوشه دستار رساند خود را
۱چون خط سبز، نفس سوخته ای می باید
که به آن لعل شکربار رساند خود را
۲سنگ بر سینه زند قطره ز گوهر شب و روز
که به آن قلزم زخار رساند خود را
۳خون ما را چه قدر خون جگر باید خورد
که به آن غمزه خونخوار رساند خود را
۴صاف شو صاف که تا می نشود صاف از درد
نیست ممکن به لب یار رساند خود را
۵دامن دشت جنون جای تن آسانان است
به که دیوانه به بازار رساند خود را
۶رشته بی گرهی نیست درین بحر چو موج
که به آن گوهر شهوار رساند خود را
۷بسته دانه و آبند سراسر مرغان
زین قفس تا که به گلزار رساند خود را؟
۸نیست در بند جهان مرغ سبک پروازی
کز قفس تا سر دیوار رساند خود را
۹شیشه دل شود از سنگ ملامت خندان
کبک آن به که به کهسار رساند خود را
۱۰یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است
به چه امید به بازار رساند خود را؟
۱۱مرده خواب غرورند ز خود بی خبران
کیست در دولت بیدار رساند خود را؟
۱۲جگر دانه تسبیح ازان سوراخ است
که به سررشته زنار رساند خود را
۱۳صائب از مشق سخن مطلب طوطی این است
که به آن آینه رخسار رساند خود را
۱۴