در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش
در وطن هر که سبکبار نماید خود را
۱چه کند با دل بی درد، کلام صائب؟
این نمک در دل افگار نماید خود را
۲باده در لعل لب یار نماید خود را
آب در گوهر شهوار نماید خود را
۳در پریخانه خم جوش دگر دارد می
سیل در سینه کهسار نماید خود را
۴در حجاب است ز بی رغبتی ما دلدار
ورنه یوسف به خریدار نماید خود را
۵محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر
اگر آن آینه رخسار نماید خود را
۶دل چو بیرون رود از جسم تماشا دارد
بی صدف، گوهر شهوار نماید خود را
۷دل روشن چه پر و بال گشاید در جسم؟
بحر در قطره چه مقدار نماید خود را؟
۸تا تو از نام و نشان پاک نیایی بیرون
چه خیال است که دلدار نماید خود را؟
۹هوشمندی که به هنگامه مستان افتد
مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
۱۰در غریبی همه کس می شود انگشت نما
هر گلی بر سر دستار نماید خود را
۱۱می کند دعوی بینش همه کس زیر فلک
هر شراری به شب تار نماید خود را
۱۲هست تا زیر فلک، جوهر دل پوشیده است
تیغ چون در ته زنگار نماید خود را؟
۱۳جای رحم است بر آن چشم غلط بین کز جهل
خوابها بیند و بیدار نماید خود را
۱۴