هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود را
چون سلیمان به پریخانه رساند خود را
۱ما ز بی حوصلگی صلح به مینا کردیم
وقت آن خوش که به میخانه رساند خود را
۲در همین نشأه شود جنت او نقد، اگر
زاهد خشک به میخانه رساند خود را
۳هر مقامی که به آن، هوش به عمری نرسد
دل به یک نعره مستانه رساند خود را
۴سینه اش کان بدخشان شود از باده لعل
چون سبو هر که به میخانه رساند خود را
۵شمع در محفل ازان نعل در آتش دارد
که به بال و پر پروانه رساند خود را
۶عاشق از هر دو جهان تا نکند قطع نظر
نیست ممکن که به جانانه رساند خود را
۷به دو صد زخم نپیچد سر تسلیم از تیغ
که به آن زلف سیه، شانه رساند خود را
۸بت پرستی که نگشته است ز خود رو گردان
به چه امید به بتخانه رساند خود را
۹نیست ممکن به پر و بال رسد کس به مراد
مگر از همت مردانه رساند خود را
۱۰شمع در کوتهی خویش ازان دارد سعی
که به خاکستر پروانه رساند خود را
۱۱باده از شیشه جلوریز برون می آید
که به سر منزل پیمانه رساند خود را
۱۲زان چو موج است همه رشته جان ها بی تاب
که به آن گوهر یکدانه رساند خود را
۱۳صائب از چشم بد خلق مسلم گردد
هر که چون گنج به ویرانه رساند خود را
۱۴