راه خوابیده رسانید به منزل خود را
نرساندی تو گرانجان به در دل خود را
۱تا چو گرداب توان ریشه رسانید به آب
همچو کشتی مکن آلوده ساحل خود را
۲نقد هستی است گرامی تر ازان ای غافل
که کنی خرج به اندیشه باطل خود را
۳نشود خرج زمین قطره چو گوهر گردید
برسان زود به آرامگه دل خود را
۴در چنین فصل بهاری نشوی چون مجنون؟
می شماری اگر از مردم عاقل خود را
۵سر سودازده را تیغ بود سایه بید
وارهان زود ازین عقده مشکل خود را
۶حسن لیلی چه خیال است شود پرده نشین؟
چه تسلی دهی از دیدن محمل خود را؟
۷گوهری نیست درین قلزم خونین صائب
پوچ (و) بی مغز مکن چون کف ساحل خود را
۸