چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را
بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را
۱می کند کار لب نان، لب افسوس اینجا
لب بگز، فارغ از اندیشه نان کن خود را
۲گوهر آبله در راه طلب ریخته است
قدمی پیش نه، از دیده وران کن خود را
۳بر جوانی مخور افسوس در انجام حیات
باده کهنه به دست آر و جوان کن خود را
۴زردرویی، گل روی سبد هشیاری است
می گلرنگ بکش، لاله ستان کن خود را
۵اگر از تشنه لبان گهر سیرابی
سعی کن همچو صدف پاک دهان کن خود را
۶شکوه از زخم زبان کردن مردم سبکی است
قلعه آهنی از گوش گران کن خود را
۷می رسد فیض به هر کس که بود فیض رسان
از رخ تازه، بهار دگران کن خود را
۸برکت می رود از هر چه به آن چشم رسید
زینهار از نظر خلق نهان کن خود را
۹می خورندت به نظر گرسنه چشمان جهان
چون شب قدر نهان در رمضان کن خود را
۱۰صائب این آن غزل منصف وقت است که گفت
گرنه آیینه شوی، آینه دان کن خود را
۱۱