برتو دوزخ شده از کثرت عصیان آتش
ورنه در چشم خلیل است گلستان آتش
۱زلف و خط چهره او را نتواند پوشید
درته دامن شبهاست نمایان آتش
۲دوزخ از سردی ایام بهشتی شده است
می کند جلوه گل فصل زمستان آتش
۳گرچه از سنگدلان است،ز خوی تو شده است
چون شرر در جگر سنگ گریزان آتش
۴دوزخ سوختگان صحبت بی مغزان است
که به فریاد درآید زنیسان آتش
۵برحذر باش ازان لب چو شود گرم عتاب
طرفه شوری است چو افتد به نمکدان آتش
۶ژاژ خارا نبود بی سخن پوچ،حیات
می شود از خس و خاشاک فروزان آتش
۷سرو دودی است که ازآتش گل خاسته است
تا که زد از نفش گرم به بستان آتش ؟
۸چه کند زخم زبان با جگر سوختگان ؟
خار را گل کند از سینه سوزان آتش
۹نیست از هیزم تر گریه آتش که شده است
پیش رخسار عرقناک تو گریان آتش
۱۰برق با شوخی مژگان تو دامی است به خاک
هست باتندی خوی تو به فرمان آتش
۱۱حسن یوسف کند آن روز جهان را روشن
که ز رویش جهد از سیلی اخوان آتش
۱۲در ته دامن فانوس گریزد صائب
بس که داغ است ازان چهره خندان آتش
۱۳