بس که آمیخته ناز بود رفتارش
باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش
۱گو بیا سیر رخ و زلف و بنا گوشش کن
هرکه دین و دل و طاقت نبود درکارش
۲می کند نامه سربسته لب قاصد را
نقل پیغام ز لعل لب شکربارش
۳شبنم از لاله و گل نعل در آتش دارد
که نظر آب دهد چون عرق از رخسارش
۴سپر هاله ز مه وام ستاند خورشید
هر کجاتیغ کشد غمزه بی زنهارش
۵می کند حور صف آرایی مژگان درخلد
به امیدی که شود خار سر دیوارش
۶چه خیال است که درحلقه اسلام آید
کافری را که بود موی میان زنارش
۷بلبلی را که شکسته است ازو در دل خار
می جهد آتش گل چون شرر ازمنقارش
۸می دهد مرده دلان راچو دم عیسی جان
چون نسیم سحری هرکه بود بیمارش
۹ما ز خار سر دیوار گل خود چیدیم
تا نصیب که شود وصل گل بی خارش
۱۰دل چون شیشه مارا که پریخانه اوست
یارب از سنگ ملامت به سلامت دارش
۱۱آنقدرها لب شیرین سخنش دلچسب است
که رسد پیشتر ازگوش به دل گفتارش
۱۲می شود مشرق پروین ز به خجالت خورشید
چون ز مستی عرق آلود شود رخسارش
۱۳نبرد جلوه خورشید قیامت ازجا
شبنمی راکه نظر بند کند گلزارش
۱۴سفته ریزد گهر اشک به دامن صائب
چشم هرکس که فتد بر مژه خونخوارش
۱۵