آب گردد می گلرنگ ز رنگ آلش
دیده آینه پرخون شود ازتمثالش
۱شبنم از پرتو خورشید بلندی گیرد
به فلک می رسد آن سر که شود پامالش
۲تر شود پیرهنش از عرق شرم و حیا
اگر آیینه درآغوش کشد تمثالش
۳چون نسیم سحر از لاله ستان می گذرد
ازسر خاک شهیدان دل فارغبالش
۴همچو پرکار به گرد دل خود می گردم
تا سویدای دل خسته من شد خالش
۵همچنان یاد لب او جگرش می سوزد
برلب کوثر اگر خیمه زندتبخالش
۶شهسواری که مرا ذوق عنانگیری اوست
هرقدم سایه عنان می کشد ازدنبالش
۷سیم ساقی که گرفته است دل از دست مرا
پری ساق بود مهر لب خلخالش
۸از سر شیشه گشودن دو جهان رفت از دست
خود مگر نوش کند ساغر مالامالش
۹نفس سوخته اش جلوه شبدیز کند
هرکه بیرون دود از خویش به استقبالش
۱۰گر فتد آب روان را به گلستان تو راه
حیرت روی تو چون آینه سازد لالش
۱۱نیست بی اشک ندامت خوشی عالم خاک
خنده برقی است که باران بود ازدنبالش
۱۲صائب ازمرشد کامل، نظری می خواهد
که جهانگیر شود طبع بلند اقبالش
۱۳شاه عباس جوان بخت که شد چرخ کهن
نوجوان از اثر بخت همایون فالش
۱۴چون فلک روی زمین زیر نگین آوردن
نقش اول بود ازآینه اقبالش
۱۵تاشب و روز درین دایره باشد به قرار
سالش ازماه بود خوشتر و ماه از سالش
۱۶