لب خمیازه ما شد ز می ناب خموش
که صدف می شود ازگوهر سیراب خموش
۱بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام
نشد از دست نوازش دل بیتاب خموش
۲گریه برآتش بیتابی ماآب نزد
که ز شبنم نشود مهر جهانتاب خموش
۳نیست در صحبت اشراق زبانی درکار
شمع آن به که بود در شب مهتاب خموش
۴چه عجب درگل اگر دیده ماحیران شد
که چو آیینه درین باغ شود آب خموش
۵نیست بی داغ ملامت جگر چاک مرا
نشود شمع درین گوشه محراب خموش
۶شمع در پرده فانوس نیفتد ز زبان
نشود چشم سخنگوی تو در خواب خموش
۷چه کند مهر خموشی به لب شکوه ما؟
نشود سیل گرانسنگ به گرداب خموش
۸گریه و ناله بود لازم سرگردانی
نیست ممکن شود از زمزمه دولاب خموش
۹شد غبار خط او باعث تسکین دل را
چاره خاک است چو آتش نشدازآب خموش
۱۰روز روشن شب تاریک شود درنظرش
هرکه را گشت چراغ دل بیتاب خموش
۱۱شور من بیش شد ازسنگ ملامت صائب
چه خیال است به کهسار شود آب خموش
۱۲