سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش
قمری ازشهپر خود اره نهد برپایش
۱جرعه اولش ازخون مسیحا باشد
چون کشد تیغ ستم غمزه بی پروایش
۲علم صبح قیامت به زمین خوابیده است
تافکنده است به ره سایه قد رعنایش
۳نه همین خون شفق درجگر خورشیدست
جگر کیست که خون نیست زاستغنایش ؟
۴دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
مژه برهم چو زند چشم قیامت زایش
۵شکر ازچاک دل مور به فریاد آید
چون درآید به سخن پسته شکرخایش
۶وقت شوخی زنگارین قدمان می شمرد
رم آهوی ختا رامژه گیرایش
۷بی تکلف به نگه سوزی آن عارض نیست
لاله هر چند که آتش چکد ازسیمایش
۸عالم بیخبری طرفه تماشاگاهی است
رهروی نیست درین ره که نلغزد پایش
۹تنگ خلقی است که برجمله بدیهاست محیط
نیست دیوی که درین شیشه نباشد جایش
۱۰چهره زرد، نشان جگر سوخته است
نیست یک شمع که تاریک نباشد پایش
۱۱صائب این آن غزل خواجه کمال است که گفت
سرو دیوانه شده است از هوس بالایش
۱۲