چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
۱به نشتر مژه خون میگشاید از رگ سنگ
ز بس که تشنه خون است چشم فتانش
۲نهفته است درین رشته عقد گوهرها
مشو به چین جبین ناامید از احسانش
۳دگر به رشته تدبیر برنمیآید
نگاه هر که فتد بر چه زنخدانش
۴چو شانه هر دل چاکی کف نیاز شده است
فتد به دست که تا زلف عنبرافشانش
۵سرش ز گوی سبکتر ز تن جدا گردد
فتاد دیده هر کس به دست و چوگانش
۶به آب تیغ کند سبز، خط مشکین را
ز بس که تشنه خضرست آب حیوانش
۷به زور، چهره خود را شکفته میدارم
چو پستهای که کند زخم سنگ خندانش
۸چهار فصل بهارست عندلیبی را
که زیر بال و پر خود بود گلستانش
۹به راه عشق قدم را شمرده نه صائب
که هست از آبله پادیده ور بیابانش
۱۰جواب آن غزل حافظ است این صائب
که جان زندهدلان سوخت در بیابانش
۱۱