حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه راخبر نبود از صفای خویش
۱چون شمع تا به خلوت او راه برده ام
صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
۲آمیخته است مستی و مستوریم به هم
افکنده ام به گردن مینا ردای خویش
۳ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است
شرمنده است پیش رخش از صفای خویش
۴ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است
تا روز باز خواست نیاید به جای خویش
۵از بس به کار ماگره افکنده اند خلق
پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
۶تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟
یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
۷رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم
شاید به این وسیله شوم آشنای خویش
۸صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام
تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش
۹